ما متولد می شویم که زندگی کنیم...

ولی بیشترما انسانها فرصت زندگی کردن را به آسانی از دست می دهیم. نفس میکشیم. می  خوریم. پیر میشویم و دست آخر میمیریم. ولی این زندگی نیست یک مرگ تدریجی است مرگی که شاید هفتاد سال به طول بیانجامد.وچون میلیونها نفر در اطراف ما هستند که به تدریج همین گونه می میرند ما هم از آنها تقلید میکنیم. وفکر میکنیم زندگی یعنی همین!؟

هدف از زندگی پیر شدن نیست بلکه رشد کردن و رسیدن به تکامل است. پیر شدن و رشد کردن دو پدیده کاملا متفاوت اند. پیر شدن خصیصه ای است حیوانی در صورتی که رشد کردن خصیصه ای است صرفا انسانی . اما عده کمی از انسانها استحقاقش را دارند. رشد کردن یعنی این که انسان هر لحظه بیش از پیش عمق جوهر زندگی را درک کند. رشد کردن یعنی از مرگ دور شدن و نه به سوی مرگ پیش رفتن! هر چه بیشتردرعمق زندگی فرو رویم ذات جاودانگی را بیشتر درک خواهیم کرد و بیشتر از مرگ فاصله خواهیم گرفت.و سرانجام لحظه ای فرا میرسد که در می یابیم مرگ چیزی جز تعویض لباس. تعویض خانه و... نیست .برای رشد کردن کافی است به یک درخت نگاه کنیم. هنگامی که درخت رشد میکند ریشه هایش درعمق پیش می روند. اینجا تعادل برقرار است هر چه درخت بلند تر شود ریشه هایش عمیق ترمی شوند درختی که ریشه های کوچک و کوتاه دارد هرگز نمی تواند پنجاه متر ارتفاع داشته باشد چرا که این ریشه ها از پس این درخت غول پیکر بر نمی آیند. ورشد کرد یعنی همین یعنی درعمق وجود خود فرو رفتن جایی که ریشه هایتان قرار دارند.

زندگی پویاست اما نه به خاطر آرزوهای دور و درازی که انسان دردل می پروراند. بلکه صرف جستن و یافتن است که زندگی را پویا می کند. پویایی زندگی در جاه طلبی برای رسیدن به مقام و منزلت نیست بلکه جستجویی برای رسیدن به مفهوم حقیقی خود است که زندگی را پویا می کند. خیلی عجیب است آدم هایی که هنوز خود را نشناخته اند و می خواهند برای خود کسی باشند.آنهاهنوز با وجود خود بیگانه اند ولی هدفشان کسی شدن است.