مدیریت و مهندسی زندگی

مدیریت و مهندسی زندگی

آن چشمی که خوب نمیبیند با عینک و اصلاح دید

درمان شدنی ست

اما با چشمی که خوبی را نمیبیند باید چه کار کرد؟

تعجبی نداد

اگر که در همیشه تاریخ غافلان از قافله حرکت و حیات و پیشروی

واپس زده و جامانده باشند.

توجه نداشتن و غفلت ورزیدن ریشه ای ترین بیماری  آدمی ست

و تنها ترین درمان آن هم:

خود را تکاندن و به خویشتن امدن و چشم باز کردن و بیدار شدن و به باوری بزرگ فرا رسیدن...

چشم به راهی" راه حل نیست.

چشم به راه داشتن و منتظر بودن و کاری نکردن

بد ترین کاری است که می شود کرد.

آن که منتظر میماند تا فرصتی برایش از راه برسد

در واقع هیچ وقت به فرصتی فراخور نمی تواند رسید.

منتظر فرصت نمانید فرصت ها را خودتان بیافرینینید

شما اگر یقه زندگی را به جا و به هنگام نگرفته باشید

زندگی ومقدرات ماهرانه اش یقه شما را بی رحمانه خواهد گرفت.

در هر فرصتی میتوان از نو آغازکرد اما برای یافتن و در یافتن فرصت ها

به طورحتم لازم نیست که راهی سفرهای دور و دراز بشویم.

بلکه اگر اطراف ودورو برمان را هم به خوبی و با توجه بنگریم و

امکانات خود را به درستی به کار گیریم

به روشنی خواهیم دید. و به باوری همه جانبه خواهیم رسیدکه:

اغلب بهترین فرصت ها پیش پاها و دست های خودمان است.

خوشبختی جای دوری نیست

خوشبختی همان معادله ای است که با مدیریت و مهندسی آگاهانه و هوشمندانه ی خویش در زندگی تان می توانید برقرارکنید

خوشبختی همان تصمیم و تعمیم فرصت سازی ست

خوشبختی همان تصمیمی ست که میگییرید.

(دکتر حسینجانی)

اتاق های ذهن من

سفری به ذهن من

کم کم دارم معنی حرفی رو که دوستی مدتی پیش بهم زده بود رو می فهمم.

اون بهم گفت دوست من تو هیچ خبر داری خونت اتاق های زیادی داره؟ چرا خودتو محدود به یه اتاق کردی.

من گفتم  اتاق های زیاد؟ من که فقط یک اتاق رو میبینم که تموم کارا و زندگی و دل مشغولی هامو تو اون انجام میدم. من که اتاق های دیگری نمیبینم.

اما..................

اکنون که به لطف خدا و حمایت های بی منت شما کمی ذهنم آروم گرفته و قدری از تاریکی و ظلمت دور شده میبینم من اشتباه میکردم و حق با او بود.

یه بار که خوب به اطرافم نگاه کردم دیدم در این تک اتاق محدود من درهایی هم وجود دارن !!!

خدایا.... این درها کجا بودن؟ و نه ...........شاید من نبودم؟

روزی از روزها پس از تردید بسیار به طرف یکی از همین درها رفتم با ترس و اضطراب گوشه ای از در را باز کردم و سرکی به داخل اتاق کشیدم. خدا میداند پشت اون در چه دیدم. یه اتاق متروک که انگار سالها بود بلااستفاده مانده بود. پر بود از تارهای عنکبوت و..........

نخستین حسی که بهم دست داد این بود که در رو ببندم و از اونجا دور بشم وبه همون یه اتاق بسنده کنم.  اما یه ندای پاک از درونم بهم گفت : حال که پس از مدتها این اتاق رو پیدا کرده ای و میتونی از این محدودیت در بیایی و چاره ای هم جز قبول کردن اون نداری.پس چرا اونو سر و سامان ندی؟

به حرفش گوش کردم و به هر زحمتی بود اون اتاق رو سرو سامان دادم.  پس از تلاش بسیار اتاق زیبایی شد که از نگاه کردن بهش لذت میبردم.

حال من خوشحال بودم که دو اتاق دارم  هم کمی از محدودیت در اومدم و هم میتونم تعداد بیشتری از دوستایی رو که خیلی دوستشون دارم رو دعوت کنم.

اتاق من درهای دیگری هم داشت.و من هرروز یه در جدید رو باز میکردم و وارد اون میشدم و اون اتاق ها هم در خود درهایی دیگری رو داشتن. و هر روز این تکرار میشد و من با اتاق های روبرو میشدم که در خود چندین در داشتن .

وای خدای من . الان اتاقم تبدیل شده بود به یه عالمه اتاق با درهای زیادی.

 یه اتاق عشق و صمیمیت یه اتاق آرامش و معنویت یه اتاق تفکرو تامل و..... این قضیه همچنان ادامه دارد.

 

یک ماه پرواز

 

یک ماه پرواز

آه ای وجودگمشده من.

نمیدانی چقدردراین سالها به دنبالت گشتم.اما مگر باچشم بسته میشود به دنبال الماس گشت.هر قدر این الماس درخشش داشته باشد برای یک چشم بسته فرقی ندارد.

الماسهای زیادی در این مدت سرراه من قرار گرفت اما برای یک انسان نابینا فرقی ندارد که الماس را لگدمیکند یا یه تیکه سنگ را...

اکنون که کمی چشمانم را باز شده میبینم بر این الماسهای از دست رفته حسرت میخورم.خوب میدانم که با حسرت خوردن هیچ بازگشتی حاصل نمیشود.اما چه کنم که حسرتش وجودم را می سوزاند. اما مهربانانی با دستان مهربانشان این چشم بسته را واکردندونگذاشتنداوبیش ازاین گوهرهای با ارزش را لگدمال کند.... واین چنین او گوهر با ارزش رمضان را درک کرد و این درک سراغازی بود بر یک پرواز...............

پرواز

اما این پرنده اسیر از پرواز خاطره های تلخی داشت.

بارها و بارها به شوق پرواز از لانه حقیرش به هوا بلند میشداما هر بار با شدت بیشتری سقوط میکردو بالهایش در هم شکسته میشدوبه مردابی که در زیر لانه اش قرار داشت می افتاد. کم کم باور پرواز داشت از ذهنش محو میشد پس از هر بار سقوط مدتها در ان مرداب میماند.دیگر داشت از بوی تعفن مرداب لذت میبرد.پرنده های بسیاری را میدید که به اوج میرسند و اوهمچنان همدم مرداب بود. حال دیگر مرداب خانه او بود.

او دیگر خود را قورباغه مرداب باور کرده بود نه پرنده ای رها.روزی از همین روزها پس از پروازی نا موفق به شدت به مرداب کوبیده شدوبرای همیشه امیدپرواز را از دست داد او برای پرواز بالی هم برایش باقی نمانده بود. و کاملا با تعفن مرداب خو گرفته بود.او دیگر به لانه حقیرش هم باز نمی گشت و روزها و شب ها در انجا خزیده بود.

در یکی از همین روزهای متعفن دسته ای از پرندگان زیبا را در بالای سر خود مشاهده کرد.برایش عجیب بود که ان پرندگان هیچ کدامشان شبیه هم نبودند. بعضی از انها خوشحال و سرحال بودند و مدام اوج میگرفتند برخی دیگر زخم هایی بر بدن داشتندو بعضی دیگر با بالهای زخمی و پانسمان شده اما همگی در حال پرواز بودند.

با تمام وجود انها را صدا زد در این میان پرنده های زخمی زودتر از دیگر پرندگانم صدای او را شنیدندو برای کمک به او به سوی مرداب سرازیر شدند.با این که اولی بار بود که انها را میدید ولی انگار سالها بود که انها را میشناخت.پرنده های زخمی که بعضی از انها زخمشان در حال بهبود بود یک صدا به طرف او رفتندو او را از مرداب بیرون کشیدندو بر روی شاخه درختی رساندند.پرنده اسیر ما بوی تعفن تمام وجودش را فرا گرفته بود واز خودش خجل بودو فقط گریه میکرد و پرنده های زخمی مدام بهش دلداری میدادند.

انها یک صدا یانگ پرواز را سر دادند و پرنده اسیر را یا خود به اسمان بردند.با این که خودشان زخمی بودند اما نهایت تلاش را برای بالا بردن او انجام میدادند.پرنده اسیر فقط گریه میکرد باور نداشت که از مرداب جدا شده است.او باور نداشت که دارد پرواز میکند.اما وقتی نگاهی به پایین انداخت و چشمش به مرداب متعفن افتاد باور کرد که هم دارد پرواز میکند.در این حین پرندگانی که زخمی بر بدن نداشتند نیزبه جمه انها پیوستند و دور پرنده اسیر حلقه زدند. او دیگر قوت قلب گرفته بود و اشک امانش را بریده بود.

این پرنده اسیر ما اکنون یک ماه است که  پرواز را تجربه میکند قسمتی از بالهایش ترمیم شده اند و زخمهایش التیام. اما هنوز تا اوج فاصله دارد. او پرنده هایی را میبیند که که به اوج میرسند و پرنده هایی که در کنار او پرواز میکنند.

اما بوی وسوسه انگیز مرداب چند بار او را به طرف خود کشاند.و او به هوای این بو به طرف مرداب پرواز کرد اما تا به بالای مرداب میرسید و یاد گذشته سراسر تلخ خود میافتاد از انجا فاصله میگرفت.

روزی از سر دلتنگی بر روی درختی که از انجا پرواز را تجربه کرده بود نشسته بودو به مرداب خیره شده بود. به یاد گذشته های منعفن خود افتاد و اشک از چشمانش سرازیر شد و به مرداب افتاد.قورباغه های مرداب حضور او را احساس کردند و او را به پایین دعوت کردند اما او بی اعتنا به انها به هوا برخواست...............

صرف حضور رمضان و اراده به خودی خود و بدون حضور شما دوستان دلسوز نمیتوانست پرواز را برای من به ارمغان بیاورد چنین که سالهای قبل هم نتوانست. اما این رمضان با حضور سبز شما دوستان عزیزقوت قلب فوق العاده ای به این اسیر داده شد و این اسیر برای هموار کردن این راه سنگلاخی به کمکها .راهنمایها.دلسوزی هاو امید دادن های شما نیاز دارد

من احساس میکنم نبرد واقعی من بعد از این ماه شروع میشود چون که در این ماه شایدبه خاطر حرمت روزه و خراب نکردن ان دست به ان کار نزده ام .

 

تبریک عید

نمیدونم اگه بگم دارم پرواز میکنم تونستم  تمام احساس

خوشحالیمو بهتون منتقل کنم یا نه. برای من که این عید یه عید

واقعیه با تموم عیدا فرق میکنه.

این عیدرو با تمام احساسم بهتون تبریک میگم