اتاق های ذهن من
سفری به ذهن من
کم کم دارم معنی حرفی رو که دوستی مدتی پیش بهم زده بود رو می فهمم.
اون بهم گفت دوست من تو هیچ خبر داری خونت اتاق های زیادی داره؟ چرا خودتو محدود به یه اتاق کردی.
من گفتم اتاق های زیاد؟ من که فقط یک اتاق رو میبینم که تموم کارا و زندگی و دل مشغولی هامو تو اون انجام میدم. من که اتاق های دیگری نمیبینم.
اما..................
اکنون که به لطف خدا و حمایت های بی منت شما کمی ذهنم آروم گرفته و قدری از تاریکی و ظلمت دور شده میبینم من اشتباه میکردم و حق با او بود.
یه بار که خوب به اطرافم نگاه کردم دیدم در این تک اتاق محدود من درهایی هم وجود دارن !!!
خدایا.... این درها کجا بودن؟ و نه ...........شاید من نبودم؟
روزی از روزها پس از تردید بسیار به طرف یکی از همین درها رفتم با ترس و اضطراب گوشه ای از در را باز کردم و سرکی به داخل اتاق کشیدم. خدا میداند پشت اون در چه دیدم. یه اتاق متروک که انگار سالها بود بلااستفاده مانده بود. پر بود از تارهای عنکبوت و..........
نخستین حسی که بهم دست داد این بود که در رو ببندم و از اونجا دور بشم وبه همون یه اتاق بسنده کنم. اما یه ندای پاک از درونم بهم گفت : حال که پس از مدتها این اتاق رو پیدا کرده ای و میتونی از این محدودیت در بیایی و چاره ای هم جز قبول کردن اون نداری.پس چرا اونو سر و سامان ندی؟
به حرفش گوش کردم و به هر زحمتی بود اون اتاق رو سرو سامان دادم. پس از تلاش بسیار اتاق زیبایی شد که از نگاه کردن بهش لذت میبردم.
حال من خوشحال بودم که دو اتاق دارم هم کمی از محدودیت در اومدم و هم میتونم تعداد بیشتری از دوستایی رو که خیلی دوستشون دارم رو دعوت کنم.
اتاق من درهای دیگری هم داشت.و من هرروز یه در جدید رو باز میکردم و وارد اون میشدم و اون اتاق ها هم در خود درهایی دیگری رو داشتن. و هر روز این تکرار میشد و من با اتاق های روبرو میشدم که در خود چندین در داشتن .
وای خدای من . الان اتاقم تبدیل شده بود به یه عالمه اتاق با درهای زیادی.
یه اتاق عشق و صمیمیت یه اتاق آرامش و معنویت یه اتاق تفکرو تامل و..... این قضیه همچنان ادامه دارد.
ترک خودارضایی: